DentCast
DentCast
دکتر فواد شهابیان
← بازگشت به پرامپتولوژیست English
فصل ۶ · قسمت ۵

کارِ بزرگ‌تر از یک گفت‌وگو

⏱ ۱۳ دقیقه مطالعه

در قسمت ۱ گفتم که هر گفت‌وگو سقفی دارد و قول دادم که در انتها به آن بپردازیم و الان زمان صحبت در مورد این مسئله است.

تا اینجا هر چه گفتیم برای کاری بود که در یک گفت‌وگو تمام می‌شود: یک مقاله را خلاصه کنید، یک متن برای بیمار بنویسید، یک ادعا را با منبع تطبیق بدهید. ولی خیلی از کارهای واقعی این شکلی نیستند. مثلاً می‌خواهید ده متنِ آموزشی برای سایتِ مطب بنویسید، یا یک ارائه‌ی یک‌ساعته آماده کنید، یا سی مقاله را مرور کنید. این کارها چند روز طول می‌کشند، و چند روز یعنی چند گفت‌وگوی جداگانه.

اول ببینیم سرِ سقف دقیقاً چه می‌شود

گفت‌وگو را شروع می‌کنید و خوب پیش می‌رود. مقاله می‌دهید، تصمیم می‌گیرید، اصلاح می‌کنید. و یک جایی، بدونِ هیچ علامتی، کیفیت می‌افتد.

نشانه‌هایش این‌هاست: مدل قاعده‌ای را که اولِ کار گذاشته بودید فراموش می‌کند. تصمیمی را که یک ساعت پیش با هم گرفتید نقض می‌کند، انگار نه انگار. چیزی را که قبلاً نوشته بود دوباره می‌نویسد. یا بدتر، نتیجه‌ی یک مقاله را به اسمِ مقاله‌ی دیگری می‌نویسد.

و هیچ‌کدام با هشدار نمی‌آید. لحن همان لحنِ مطمئنِ ساعتِ اول است. خودتان باید بفهمید که این گفت‌وگو دیگر آن گفت‌وگوی اول نیست.

قاعده‌ی عملی ساده است: یک گفت‌وگو، یک کار. کار که عوض شد، گفت‌وگو را هم عوض کنید. و اگر یک کار آن‌قدر بزرگ است که خودش در یک گفت‌وگو جا نمی‌شود، آن را به چند تکه بشکنید.

چطور بشکنیم

هر تکه باید خودش یک چیزِ تمام‌شده باشد، نه یک کارِ نصفه. یعنی شروع و بدنه و نتیجه داشته باشد و آخرش چیزی ازش دربیاید که به‌تنهایی قابلِ استفاده است. مجموعه‌ی ده‌قسمتی یعنی ده گفت‌وگو و هر گفت‌وگو یک قسمتِ کامل که می‌شود همان روز منتشرش کرد. مرورِ سی مقاله یعنی مثلاً پنج گفت‌وگو، هر کدام شش مقاله با جمع‌بندیِ خودش، به‌علاوه‌ی یک گفت‌وگوی آخر که آن پنج جمع‌بندی را کنارِ هم می‌گذارد.

ترتیبش هم مهم است. اول در یک گفت‌وگو نقشه‌ی کلِ کار را بچینید و یک تکه را کامل بسازید تا الگو دستتان بیاید؛ همان کاری که در قسمتِ قبل به آن ماکت گفتیم. بعد هر تکه‌ی بعدی را در گفت‌وگوی خودش بسازید.

طولی، نه عرضی

یک چیزِ کوچک هم در پرانتز قبل از توضیح درباره‌ی تکه تکه کردن کار بگویم، چون مفهوم و روش مهمی است و بعد به ادامه‌ی نحوه‌ی تقسیم کار می‌پردازم.

فرض کنید ده مقاله دارید و می‌خواهید هر کدام در یک گفت‌وگو خلاصه شود. دو جور می‌شود گفت. جورِ اول: «این ده مقاله را بخوان و هر کدام را خلاصه کن.» جورِ دوم: «مقاله‌ی اول را بخوان، خلاصه‌اش را بنویس و ذخیره کن، بعد برو سراغِ دومی.» من همیشه دومی را می‌گویم.

دلیلش این است که وقتی ده مقاله یک‌جا جلوی مدل است، به همه‌شان به یک اندازه دقت نمی‌کند. مقاله‌های وسط کمتر دیده می‌شوند، و بدتر، خروجی‌ها به هم می‌چسبند: نتیجه‌ی مقاله‌ی سوم به اسمِ مقاله‌ی هفتم نوشته می‌شود. همان قاطی‌کردنی که بالاتر گفتم، منتها از همان اول.

با روشِ دوم هر مقاله تمامِ توجهِ مدل را می‌گیرد، نه یک‌دهمش. بعد از هر مقاله یک خروجیِ تمام‌شده ذخیره می‌شود که دیگر به حافظه‌ی مدل وابسته نیست؛ اگر سرِ مقاله‌ی هشتم کار خراب شد، هفت‌تای قبلی سالم مانده‌اند. و اگر جایی اشتباهی هست، می‌دانید مالِ کدام مقاله است.

فقط یک چیز را از دست می‌دهید: مقایسه. وقتی مدل مقاله‌ی چهارم را می‌خواند، اولی را دیگر جلوی چشمش ندارد. جوابش این نیست که برگردید به روشِ اول. جوابش یک دورِ آخر است، نه روی خودِ مقاله‌ها، بلکه روی خلاصه‌ها: ده خلاصه‌ی کوتاه را یک‌جا بدهید و بگویید حالا این‌ها را با هم مقایسه کن. ده خلاصه به‌راحتی در یک گفت‌وگو جا می‌شود، ده مقاله نه.

پس چه کار را به چند گفت‌وگو بشکنید و چه داخلِ یک گفت‌وگو مقاله‌ها را یکی‌یکی بدهید، منطق یکی است: هر تکه جدا، هر تکه با خروجیِ ذخیره‌شده، و یک دورِ آخر برای کنارِ هم گذاشتن.

راه دیگر تکه تکه کردن بحث، به گفت‌وگوهای مختلف است تا در یک گفت‌وگو به سقف نرسیم.

ولی همین جدا کردن یک مشکلِ تازه می‌سازد، و این مشکل از مشکلِ سقف بزرگ‌تر است.

مشکلِ تازه: گفت‌وگوی بعدی هیچ‌چیز نمی‌داند

وقتی قسمتِ سوم را در گفت‌وگوی تازه شروع می‌کنید، مدل نمی‌داند قسمتِ اول و دوم چه بودند. نمی‌داند چه لحنی انتخاب کردید، اصطلاح‌ها را به چه شکلی می‌نویسید، کدام مقاله را کنار گذاشتید و چرا. از صفر شروع می‌کند.

راهِ حلِ بد این است که متنِ همه‌ی قسمت‌های قبلی را دوباره بچسبانید. که یعنی از همان اول نصفِ سقف را پر کرده‌اید و زودتر به همان مشکل می‌رسید.

راهِ حلی که خودم استفاده می‌کنم چیزِ دیگری است و اسمش را از یک کارِ آشنا گرفته‌ام. وقتی شیفتتان تمام می‌شود و بیمار را به همکارِ بعدی می‌سپارید، همه‌ی سابقه را برایش تعریف نمی‌کنید؛ چیزهایی را می‌گویید که برای ادامه لازم دارد. به این تحویل‌دادن در انگلیسی هندآف (handoff) می‌گویند. اینجا هم همان است، فقط همکارِ بعدی گفت‌وگوی بعدی است.

سندِ هندآف چیست

آخرِ هر گفت‌وگو، قبل از بستنش، از مدل می‌خواهم یک سند بنویسد برای گفت‌وگوی بعدی. نه خلاصه‌ی حرف‌هایی که زده شد، بلکه چیزهایی که نفرِ بعدی برای ادامه لازم دارد. معمولاً این پنج چیز:

هدفِ کلِ کار در یک بند. تصمیم‌هایی که گرفته شده، همراه با دلیلشان، چون تصمیمِ بی‌دلیل در گفت‌وگوی بعدی دوباره باز می‌شود. قواعدِ سبک و اصطلاح‌هایی که تثبیت شده. وضعِ فعلی: چه تمام شده و چه مانده. و چیزهایی که صریحاً نباید دوباره انجام شود.

بعد خودم می‌خوانمش. این قدم را حذف نکنید. سند را مدل نوشته، و همان‌طور که در قسمت ۲ و ۳ دیدیم، ممکن است تصمیمی را از قلم انداخته باشد. ولی خطای رایج‌ترش این است: چیزی که فقط پیشنهادِ خودش بود را به‌عنوان تصمیمِ شما ثبت می‌کند. اگر متوجهش نشده باشید، در گفت‌وگوی بعدی به‌عنوان قاعده‌ی شما اجرا می‌شود.

از مدل می‌خواهم سند را با فرمتِ مارک‌داون تحویل بدهد، همان که در قسمت ۲ گفتیم. یک فایلِ ساده که هر جا بخواهید می‌گذاریدش.

سند کجا می‌ماند

اینجا چند راه دارید و بسته به کار انتخاب می‌کنید.

ساده‌ترینش: اولِ گفت‌وگوی بعدی سند را بچسبانید و بگویید از اینجا ادامه بده. برای کاری که سه چهار گفت‌وگو طول می‌کشد کافی است.

اگر کار طولانی‌تر است: سند را بگذارید در نالجِ پروجکتی که در قسمت ۲ ساختید، تا هر گفت‌وگوی تازه خودش داشته باشدش. اینجاست که آن دو قسمتِ اولِ فصل به هم وصل می‌شوند.

و اگر کار جایی بیرون از چت زندگی می‌کند، مثلاً فایل‌های سایتِ مطب یا پوشه‌ای که همه‌ی متن‌های آموزشی‌تان آنجاست، سند را همان‌جا کنارِ خودِ کار بگذارید. من برای سایتِ خودم همین کار را می‌کنم؛ سندِ هندآف کنارِ فایل‌های سایت می‌ماند و هر ابزاری که روی آن فایل‌ها کار می‌کند، اول همان را می‌خواند.

یک استفاده‌ی دیگر که هزینه‌تان را کم می‌کند

سندِ هندآف فقط برای رد کردنِ کار از یک گفت‌وگو به گفت‌وگوی بعدی نیست. برای رد کردنِ کار از یک مدل به مدلِ دیگر هم به کار می‌آید.

مدل‌های گران‌تر و کندتر برای فکرکردن و تصمیم‌گرفتن بهترند، و مدل‌های ارزان‌تر و سریع‌تر برای اجرای کاری که از قبل روشن شده. پس کار را دو مرحله می‌کنم: با مدلِ گران‌تر نقشه را می‌چینم، تصمیم‌ها را می‌گیرم، و در آخر از او می‌خواهم یک سندِ هندآفِ دقیق بنویسد. بعد آن سند را می‌دهم به مدلِ ارزان‌تر و می‌گویم اجرا کن. مثلاً مدلِ گران ساختارِ ده متنِ آموزشی و قواعدِ همه‌شان را می‌نویسد، و مدلِ ارزان ده‌تا را یکی‌یکی می‌سازد.

این کار می‌کند چون قسمتِ سختِ کار، که همان فکرکردن و تصمیم‌گرفتن است، یک بار انجام شده و در سند نشسته. کاری که می‌ماند اجرای دستورالعمل است، و برای آن مدلِ گران لازم نیست.

یک نمونه‌ی واقعی: همین کتاب

همین کتاب به همین شکل نوشته شده است. هر فصل چند گفت‌وگو بود، و آخرِ هر گفت‌وگو یک سندِ هندآف نوشته شد: چه تصمیم گرفتیم، چه چیزی برای فصل‌های بعد کنار گذاشتیم، اصطلاح‌ها را چطور می‌نویسیم. فصلِ بعد از روی همان سند شروع شد.

و همان خطایی که بالاتر گفتم، اینجا هم پیش آمد. چند بار در سند چیزی ثبت شده بود که من نگفته بودم و مدل خودش نتیجه گرفته بود. چون سند را می‌خواندم، گرفتمشان. اگر نخوانده بودم، تبدیل به قاعده‌ی کتاب می‌شدند.

جمع‌بندیِ فصل

پنج قسمت بود و اگر پشتِ هم بگذاریدشان، یک روشِ کار درمی‌آید:

بدانید با کدام ابزار کار می‌کنید و چرا. مدل را به منابعِ خودتان ببندید. خروجی را از الک رد کنید تا قضاوتتان روی چند نقطه جمع شود. قبل از ساختن، مسئله را باز کنید. و کارِ بزرگ را جوری بشکنید که هر تکه در یک گفت‌وگو جا بگیرد و از تکه‌ای به تکه‌ی بعد، سند دست به دست شود.

هیچ‌کدام از این‌ها مدل را درست‌تر نمی‌کند. همه‌شان کاری می‌کنند که خطایش کمتر پنهان بماند و شما زودتر ببینیدش. همان اصلِ اولِ کتاب: همراهِ فکر، نه جایگزینِ قضاوت.

فصلِ بعد چیست

تا اینجا کتاب یک چیز را جا انداخته و عمداً جا انداخته: بیمار.

در همه‌ی مثال‌های این فصل مقاله بود و پرونده بود و متنِ آموزشی. ولی وقتی پرونده‌ی بیمار را در نالجِ پروجکت می‌گذارید، یا عکسِ رادیوگرافی را به مدل نشان می‌دهید، یا خلاصه‌ی کیس را برای مشاوره می‌فرستید، آن اطلاعات از مطبِ شما بیرون می‌رود و به سرورِ شرکتی می‌رسد که شما نمی‌شناسیدش. و اگر روزی متنی که با مدل نوشته‌اید اشتباهی داشت که به بیمار آسیب زد، مدل جواب نمی‌دهد. شما جواب می‌دهید.

فصلِ آخر درباره‌ی همین دو چیز است: چه چیزی را نباید به مدل داد، و وقتی خروجیِ مدل به بیمار می‌رسد، مسئولیتش با کیست. و در همان‌جا به چیزی برمی‌گردیم که در این فصل چند بار به آن اشاره کردم و رد شدم: ضمانت‌های خیالی. مدلی که خودش را اصلاح می‌کند و شما حس می‌کنید کارش را چک کرده، دو مدلی که هم‌نظرند و شما حس می‌کنید پس درست است، و عددی که مدل درباره‌ی اطمینانِ خودش می‌دهد. مثلاً وقتی به مدل می‌گویید فقط اگر ۸۰ درصد مطمئنی جواب بده، و او هم می‌گوید ۹۲ درصد مطمئنم. هر سه یک کار می‌کنند: حسِ اینکه کسی غیر از شما مسئول است. آنجا می‌بینیم که نیست.

سقفِ گفت‌وگو و افتِ بی‌هشدارِ کیفیتقاعده‌ی «یک گفت‌وگو، یک کار»شکستنِ کارِ بزرگ به تکه‌های تمام‌شدهطولی نه عرضی: مقاله‌ها را یکی‌یکی بدهسندِ هندآف برای گفت‌وگوی بعدیرد کردنِ کار از مدلِ گران به مدلِ ارزانجمع‌بندیِ فصل ۶مدل زبانی بزرگ (LLM)
#پرامپتولوژیست#هوش_مصنوعی#سواد_هوش_مصنوعی#AI_Literacy#مدل_زبانی#LLM#شکستن_کار#پنجره_کانتکست#سند_هندآف#Markdown#گفتگو_با_هوش_مصنوعی
← قسمت قبلی قسمت بعدی →

جستجوی سراسری دنت‌کست